آرشیدا جونآرشیدا جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

❤✿عشق ما✿❤

مسافرت نوروز!

شکوفه گیلاسم ! بهار زندگیم! روشنایی زندگیم! خورشیدم ! آرشیدای زیبای من! سلام عشقم! امسال بهترین بهارم بود باوجودت! و با بزرگ شدن و بالیدنت در هر لحظه زندگی من هم با شور و عشق به تو پیش میره! امسال به اتفاق مامان جون که رفته بودن بوشهر دیدن مادربزرگم ( که ما بهش میگیم بی بی) و اومدن و بعد به اتفاق هم رفتیم شمال و محمود آباد بودیم 4 روز از 5 شنبه رفتیم که هوا هم بارونی شد و سمت مازندران بارش شدید و سمت دیگه هم برف می بارید و ما بعد 4 روز با خبر ناگهانی فوت  بی بی مواجه شدیم و با این خبر بد سریع ارجاع کردیم به خونه و با تعویض وسایل به سمت بوشهر رفتیم و از 4 شنبه تا شنبه 16 فروزدین هم اونجا بودیم و در مراسم شرکت کردیم 1 و اومدیم! می...
18 فروردين 1393

این روزای تو 6

این روزا دختر گل مادست زدن یاد گرفته دست میزنی ! یعنی اولش بابا باهات اینجوری بازی میکرد که تو میگفتی اااااااااااااااااا و بابات اروم با فاصله دستشو رو دهنت میزاشت و برمیداشت  این کارو یاد گرفتی و انجام دادی و همزمان دستتو و در واقع انگشتتو اینقد خوشمل میزاری تو دهنت و حرف میزنی و اون ادا خودت میگی اااااااااااا  و بعدم از ذوقت برای اولین بار دستاتو بهم زدی اینقد ناز اینکارو کردی که نگو! این روزا سعی میکنی مرتب باهام حرف بزنی حرفهای اگه - اگا  - اگئوو - ادا - ادد - ادی - گیییییی - و اینجوری حرفای مشابه رو میگی ! هرچی میگم مامان جون شما که حرف به این سختی میگی بگو با  ما جو اما نمیگی ! فعلا تاکید داری روی این کلمات...
8 فروردين 1393

عید شما مبارک!

بوی بهار از راه رسید و سال تحویل شد و... دختر زیبای من امسال رو پیشمون بود! پارسال که سفره رو چیدم همش تو این فکر بودم که وای سال دیگه این موقع پیشمونی! و خداروشکر اون روز رسید! برام قابل باور نبود اما .... رسید! من سفره رو چیدم امسال سال رو باهم تحویل کردیم! و بوی بهار مژده هر چه بیشتر بودن باهم رو بهمون داد! یکی از بهترین های زندگی برام رقم خورد ! البته دست میبردی که وسایلو بگیری!!! و شیرینی و یه بارم ریختی! و 100 البته!!! عید ! عید شما مبارک باشه آرشیدا خانوم! انشالا 120 عیدو ببینی مامان من! شکوفه گییلاسم! گل رز صورتی من! خداروشکر ! سال دیگه این  موقع حتما راه میری و هنر نماییات بیشتر میشه!...
3 فروردين 1393

این روزای تو 5!

این روزا : خیلی دختر باهوشی شدی منو به دقت میشناسی! خیلی حساسی سریع ناراحت میشی و دلتم نازکه! اشکاتم سریع گوله گوله میاد پایین من خیلی حواسم هست مبادا شاهزاده خانم ناراحت بشن! به همه چی دقت داری! هر چیزه تازه ای ببینی واکنش نشون میدی! کل خونه رو متر میکنی! چه با ماشینت چه بی ماشینت! همش روز 4 دست و پا وایمیستی ! حواست نباشه میری 1 2 قدم اما سریع یادت میاد میترسی جلوتر بری سریع به حالت سینه خیز میشی! دامنه غذاهات داره گسترده تر میشه! گر چه من خودم خیلی عجولم در این مورد! این خیلی جای خوشحالی داره با  مجوز بهت چیزای جدید بدم! سوپ خیلی دوس داری! اما در مقابل چیزای دیگه مقاومتت یکم بیشتره! عاشق کنترل . سوییچ . تلفن و گوشی. و...
17 اسفند 1392

9 ویزیت دکترت!

این ماه رفتیم دکتر و منتظر بودیم نوبتتون شه تو اون فاصله بابات که تو بغلش بودی وایستاده بود به دیدن فوتبال منم نشسته بودم اینورتر و منتظر بودم! که اقای مسول قد و وزن اومد قد : 72 سانتی متر وزن :10 بود! بعدم نوبتومن شد رفتیم تو ! شما موقع معاینه با این که تو بغلم بودی اما شدید گریه میکردی ! دکترتم گفت همه چی خوبه قرار شد2 ماهه دیگه بریم پیشش! همه چی عالی بود تو هم خیلییییی دخمل خوفی بودی! ...
17 اسفند 1392

سوراخ کردن گوش!

دختر دوس داشتنی من! نازنینم هفته پیش شمارو بردیم دکتر و گوش هاتونو سوراخ کردیم ! عزیزم الهی بمیرم اولش که شوکه شدی و گریه کردی برای دومی هم که گریه ات دو برابر شد و هق هق میکردی ! بعدم که آرومتر شدی هی منو نگاه میکردی و دوباره بغض دوباره دل نازک تو و اشک های دم مشکت میومد و منو میزدی یعنی تو اینکارو کردی الهی بمیرم ! واقعا ازت عذر میخوام رگه اذیتت کردیم ! اما بخدا برای خوشملی خودت بود نازنین من! تازه خودمم برای اینکه بفهمم دخترم چقدر اذیت میشه گوشمو یه سوراخ دیگه کردم ! فقط بخاطر دخترم ! خیلی دوستت دارم تا ابد ! بی نهایت!  
14 اسفند 1392

هشت ماهگیت مبارک!

دختر نازنینم! عزیز دلم باورم نمیشه که اینقد برای من لحظات با تو بودن شیرین و دوس داشتنی و ارامش بخش هستش که هشت ماه شیرین رو با هم گذروندیم! عزیز دلم هشت ماهگیت مبارک باشه!      
14 اسفند 1392

مادر که می شوی!

مادر که می شوی ; رویاهایت می شود او ... آرزویت می شود شادی های او ... فکرت می شود نگرانی او .... وجودت می شود فدای او .... لحظاتت را می نشینی به دیدن تک تک لحظات بزرگ شدنش ... مادر که می شوی  ..... اصلا دیگر خودت نیستی ! یه تویی برای او! ...
4 اسفند 1392

اولین مهمونی آرشیدا جون! خونه دلسا جونی!

آرشیدای نازنینم! دختر گلم! 3 شنبه خونه خاله سارا دعوت بودیم ! خاله بهنوش و خاله الهه هم بودن ! شما و مهران و آدریان مهمون دلسا جون بودین! خیلی هم میزبان خوشرو و مهربونی بود! با هم بازی کردین ! شما شکمو بازی در اوردی و دستت گاز گرفتی و اشکتم در امد! الهی من بمیرم! جالب اینکه تو دلسا حسابی بازی کردین و شدیدا مقاومت میکردی نمیخوابیدی! آدریان و مهران خوابیدن! بعد که بیدار شدن تو دلسا خوابتون برد 2 تا 2تا باحال بود! در کل همتون خوب بودین ! شما اروم و خانوم بودی! دلسا خوش رو و مشغول بازی! مهران هم مشغول غر زدن و گریه!و البته خوش تیپ! آدریان هم خوب و دوس داشتنی! خیلی خوش گذشت و خاله سارا دستت درد نکنه! کلی زحمت دادیم...
4 اسفند 1392